خرید بک لینک

اپیزودک اول:

مونولوگ٭:

- هـــــــــــیـــــــــــــــــــن، مهم اینه که بدونی چی میخوای، بقیه اش کاری نداره. منم که میدونم چی میخوام! فقط کافیه که پیداش کنم.

آروم آروم شروع به قدم زدن بین قفسه ها کرد، همه چی اونجا بود، از شیر ققنوس تا هورکراکس ولدک؛ واسه همین انقدر مطمئن بود.

یه مرتبه چشاش برق زد و با ذوق و شوق به مجسمه روبروش خیره شد. اصلا انگار سفارشی واسه خودش ساخته بودن. دستشو به طرف بره مظلومی که با چشمای درشت قهوه ایش بهش میگفت "منو ببر، من خود جنسم!" دراز کرد...

- آاااااااااااااااااااااوووووخ خ خ خ!

آخرین صحنه ای که قبل از انتقال به سنت مانگو به یادش موند، نشخوار شدن پنجه اش توسط برهه بود!!

اپیزودک دوم:

از وختی دیگه کسی حال و حوصله هاگوارتز نداشت و ملت بازی تراوین رو به حفظ کردن افسون و طلسم ترجیح میدادن، فلوریش و بلاتز هم کم کم خاک گرفته بود. فروشنده که داشت ورق ورق از تاریخ هاگوارتز رو توی شومینه مینداخت، با بی حوصلگی سرشو بالا گرفت، دستاشو بهم مالید و پرسید:

- گفتی کتاب نجوم؟ آخه کتاب نجوم میخوای چیکار؟ پرفروش ترین کتابمون تهیه "معجون عشق واسه نابغه ها" ست. ملت واسش سر و دست میشکنن جون تو!

یه نیگا به ملت سر و دست شکسته که داشتن در مغازه رو از جا میکندن انداخت و گفت:

- حالا میگی کتاب نجوم جدید چی داری؟

- آکسیو "علم الاقمار سه سوته"!

یه کتاب کلفت که روی جلدش پر از صور فلکی بود که واسه خودشون بالا پایین میرفتن، درست روی پیشخون فرود اومد.

- که گفتی جدید ترین کتابه... خوبه، همینو میبرم.

دستشو دراز کرد که نگاهی به صفحات داخل کتاب بندازه که کتاب فروش مچش رو محکم گرفت:

-یه شایعاتی هست... میگن یه اتفاقاتی برای خواننده های این کتاب پیش اومده... ظاهرا به طرز مشکوکی حین خوندنش ناپدید شدن... نظر منو میخوای، میگم الان توی سیاره دیگه ای هستن!

- یعنی ممکنه حتی سر از یه اخترک در بیارن؟ مثلا اخترک ب ۶۱۲؟

- ها؟ اون چیه؟

- نخواستیم باو!

اپیزودک سوم:

این دیگه آخرین راه چاره بود و اون باید از پسش بر میومد!

فووووششششششششش ﴿افکت پاچیدن آب اینور و اونور!﴾

شنا کنان تا وسطای دریاچه رفت و بعد پا دوچرخه زنان منتظر موند. ظاهرا آب آروم بود و بازم رو دست خورده بود. خواست برگرده که یهو دنیا تیره و تار شد. هیچی رو نمی دید، قل میخورد و پایین میرفت و هر از گاهی به در و دیوار نرمی که انگار از تشک بودن میخورد، خود شهربازی بود! تا اینکه با سر به یه چیز سفت برخورد کرد.

- اوووخ!

- معذرت میخوام! این پسر من همیشه مایه دردسر مهمونا میشه.

- جانم؟ لوموس!

چند بار پلک زد و با تعجب به پیرمرد زپرتی و پسرک چوبی دماغ درازش نگاه کرد. یه چیزی در مورد اونا به شدت آشنا بود!

- پدر ژپتو، میشه به دمش دست بزنم؟ میشه میشه؟

- آروم بگیر بچه، انقدر آبرو ریزی نکن.

چوبدستیش رو محکم گرفت و هم چنان هاج و واج به این پدر و پسر ناموزون چشم دوخته بود. پیرمرد دستش رو دراز کرد و گفت:

- من ژپتو هستم و اینم پسرمه، پینوکیو!

- این.. ایننننجا کجاس؟

- اینجا معده نهنگه، نمیخوای اسمتو بگی؟

- کـــــــــــــــــــجـــــــــــــــــــــــاس؟

دوربین با سرعت خودشو از توی دالون صورتی میکشه بیرون و از دهن نهنگ پرت میشه بیرون و زوم اوت میکنه تا جایی که نهنگ توی اقیانوس مثل کرم فلوبر به جشم میخوره!

شونصد کلیومتر اونور تر – خونه پاترها

جیمز بی توجه به کوه کادو هایی که جلوش ردیف شده بود،با عصبانیت یه گوشه کز کرده بود و به لیست کوچکی که دستش بود و تدی "قول" داده بود حداقل یکیشون رو براش گیر بیاره نگاه میکرد:

- بره بع بع کن گل نخور

- کتاب خفنیات نجوم

- نهنگ خشمگین!

عله از پشت کوه آتشفشان کادوها سرک کشید و گفت:

- اینم چیزی که میدونم همیشه منتظرش بودی، تولدت مبارک جیمز!

و منوی مدیریت رو که جیمز با تنفر بهش نگاه میکرد، روبانزده دو دستی تقدیمش کرد.

٭مونولوگ: اصطلاحی خاص دیوانگان، به گفتگوی شخص با خودش گفته میشود، روان پریش، مخ تعطیل، آکبند، بوقی!

پ.ن. تفلدت بووووووووووووووق تا مباوووورک باووووشه جیغولک تدی!

برچسب: تفلدانه, نویسنده: نوید طاهری تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 14:52

صفحه بندی