اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «سرزمین عیبی یوخده بابا! (ک.ر.ب شیرشاه یک و نیم!)» هستید، در ادامه این مطلب تازهترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
قسمتی از سفرنامه ی جیمزتدیا به سرزمین "عیبی یوخده بابا!" به قلم جیمز سیریوس جیغول نهنگ پاتر:
و بعد وقتی تدی داشت تعریف میکرد که چطور با تفنگ آب پاشش اونو توجیه کرده بود و جوابشم دیده بود، من برای کمک به توصیف بهتر، خود ِ تدی رو توجیه کردم که باید قیافه شو می دیدین!
- داشتم شومینه نگاه میکردم که یهو متوجه شدم یه اتفاقی داره میفته و وقتی به خودم اومدم دیدم یه پارچ آب روم خالی...
شلوووپ! ( افکت بهتری برای آبپاشی لحظه ای تو صورت پیدا نکردم)
-اینجوری؟![]()
-
البته قابل ذکره که بگم قبل از اون ماجرا تدی اصلا منو توجیه نکرده بود و من به هیچ وجه برای انتقام نبود که توجیهش کردم، اصلا و ابدا! اصن تدی مگه جرئت داره منو توجیه کنه؟
سرزمین عیبی یوخده بابا! بزرگ و پر سر و صدا و مالامال از ممد و فاطی بود که مزاحم بچه های حاضر در سرزمین بودن، برای نمونه صحنه ای بسیار تاثرآور رو توصیف میکنم:
اینور سرزمین:
دو پدر و مادر دلسوز با حالتی عاشقانه به فرزندشان که بر روی جارو اسباب بازی نشسته بود خیره شده بودند، جاروی کوچک فقط نیم متر بالاتر از سطح زمین معلق مانده بود.
مادر: اوه خدای من، چه هیجانی! ![]()
پدر: آره ایول ایول کاش منم بچه بودم!![]()
پسرک که بر روی جاروی ثابت سکه ای(!) به آرامی بالا و پایین می رفت با حسرت به اونور سرزمین چشم دوخته بود.
- 
اونور سرزمین:
بچه هایی که بدون ننه بابا در حال عشق و حال بودند، جیغ میکشیدند، فریاد میزدند و جاروهای مقاومشان را به شدت به هم کوبیده یکدیگر را به پایین پرت میکردند.
هنوزم که هنوزه این صحنه یادم میاد اشک تو چشام جمع میشه!

بعدش ما هم رفتیم جاروسواری و جاروهامونو به هم کوبیدیم و همدیگه رو له و لورده کردیم ولی تدی همش بوق میزد و له میشد و اصلا هم بلد نبود بکوبه!
تدی: عه! جاروی من گیر کرده!
جیمز: دس فرمون نداری عزیزم!![]()
- مطمئنی این دیالوگ آخریه که نوشتی برعکس نبوده؟![]()
- عه! تدی؟ کی اومدی؟!![]()
جیمز با دستپاچگی کاغذ پوستی را لوله کرد و آن را در جیب ردایش چپاند.
- چی مینوشتی؟
- امم..هیچی..من فقط..
- گفتم چی مینوشتی!؟
- تو معنیشو نمیدونی! من فقط میدونم چون فقط بابای منه که سلطان زوپسه!
- جیمز! چی مینوشتی!؟![]()
- اممم...وبلاگ!![]()
اینبار هر دو ابروی تدی با هم به هوا پرید:
- وبــــــــلاگ!؟
- دیدی معنیشو نمیدونی؟
- لیدی و من هفته دیه قراره عروسی کنیم! هنوز از امن بودن مکان مطمئن نیستم، هر مشنگی ممکنه گذرش به اونجا بیفته! وسایل کامل نیس! برنامه ریزی ماه عسل کامل نیس! مهمونی کامل نیس! حتی ماه هم کامل نیس که دلم خوش باشه! اونوقت تو میخوای وبلاگ بنویسی جیمز!؟ بیکاری بچه!؟ خب تو هم یه کاری بکن!
- چیکار کنم مثلا؟
- اممم...خب...چمیدونم..یعنی..اممم..
- دیدی بیکارم؟![]()
و بدین ترتیب، جیمز شاد و خوشحال کاغذ پوستی هایش را به زیربغل زده و لی لی کنان به سمت اتاق نهنگ هایش رفت که برای نوشتن ادامه ی سفرنامه اش با آن ها مشورت کند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام.
داستان های خیالی جیمزتدیا این جا نوشته میشه، وبلاگ مدتهاست ساخته شده که وقت برا آپش نبوده، فعلا مسئولیتش با منه تا تدی سرش خلوت تر شه. بچه های سایت جادوگران که خب آشنایی دارن با ما، دوستان دیگه هم یه مدت با ما باشن عادت میکنن به رماتیسم مغزی و مخلفاتش! :shout:
برچسب:
نویسنده: نوید طاهری